می تونی مزه این غذاهای چینی رو حدس بزنی!؟


|
خواندن احساس از میان کلمات مثل حدس زدن مزه غذا از روی عکسشه. می تونی مزه این غذاهای چینی رو حدس بزنی!؟
+ نگارنده Sam در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت
23:31 |
سیراب کردن ماهی های دامنت چقدر برایم آسان است. حتی برای گلهای باغچه ی همسایه تان هم اشک دارم. می ترسم شنا بلد نباشی و اسیر دریا کنم تو را...!
به پایان رسیدم نه به خط پایان ...
ادامه مطلب + نگارنده Sam در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت
1:28 |
چند گلبرگ رز قرمز در کنار دمپائى انگشتى و دو دستى که زانوان خسته اى را بغل کرده اند. حس پايان ناپذير انتظار، نور ماه و حس خواب. کوچه اى باريک و دراز و نگاهى هنوز چشم براه . پيراهنى سفيد و شلوارى آغشته به خاک. دلداده اى دلواپس و صداى ناله شبگیرى دور. شاخه رزى پژمرده در دستى فشرده. نيم نگاهى به هر سو و چراغى مشتاق سو سو. مرور خاطرات و لبخندى کج بر لبان خشکيده. سوز باد و سوز دل، غرق در ياد و مست باد. آخرين نگاه به ساعتى در جدالِ با زمان، آخرين آه و نفرين زمان. چشم براه و اسارت اى کاشها ، کوچه اى بى انتها و فرصتی بى شک تمام. کوچه خسته از بيهودگى، کوچه خسته از افسردگی. صبح فردا و باز هم انتظار، کوچه راهى بى فرار. هر روز و هنوز هم انتظار، آشفته دلى پى قرار. ...
+ نگارنده Sam در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت
22:32 |
چند ثانیه ای بیشتر نیست . دخترکی در آن سوی فاصله ها سوار بر دوچرخه ای کوچک فاصله ای کوتاه را رکاب میزند و بعد بر میگردد و لبخندی میزند و دوباره رکاب میزند. دور نمیشود؛ تکرار میشود. نمی دانم در روزهای دلتنگی چند با این صحنه را از میان خاطرات خاک گرفته ام بیرون می کشم و مرور میکنم. کفپوش سیمانی کوچه و دمپایی و شوق دویدن و نگاه کنجکاو خودم را هنوز بخاطر دارم. بزرگ شدن این دخترک را یادم نیست. همیشه اسمش و یادش همین لحظات را بخاطرم می آورد . هم اینکه همیشه دلتنگش بوده ام. باورم نمیشود چون حسی است مثل هیچکدام. همیشه دوستش داشته ام بی آنکه بدانم آیا او نیز...!؟ باورم نمی شود که بزرگ شده ام و او نیز. باورم نمی شود که او دیگر هرگز آن دوچرخه کوچک را سوار نخواهد شد! باورم نمی شود که آن کوچه دیگر هرگز گلباران لبخندهایش نخواهد شد و نگاهم دیگر او را نخواهد پایید! اینهمه دلتنگی را نمی توانم باور کنم. بزرگ شده ایم و گویا فاصله ها هم با ما رشد کرده اند. انگار دلها هرچه بزرگتر میشوند کم طاقت تر میشوند! دخترک هنوز در خاطرم سوار بر دوچرخه اش رکاب میزند و لبخندش هنوز دلتنگی هایم را یادآوری میکند. نمی دانم آیا گذشته را در چشمانش می بینم یا حال یا آینده را! گرفتن دستانش حس رهایی از دلتنگی ها را تا پشت سد چشمانم بالا می آورد و چون سر ریز نمی شود در جایی شاید در پستوی دلم انبار میشود. باورم نمی شود. ای کاش میشد فاصله ها را برداشت؛ فاصله هایی که مرا با دلم به ستیز وا میدارند. خسته و خواب آلود در ازدحام تناقضها و پرسشها به آخرین تصویرش در پشت پلکهایم خیره میشوم: لبخندی از روی...!؟ نمی دانم! اینگونه بودنم را باور نمیکنم؛ نمناک از حسی خاص که قلمی خشکیده را دوباره جنباند! احساسی بی نام در هیاهوی خاطره و رویا از پشت تصویری غبار گرفته همراه آهنگ نگاهش دستم را برقص وا میدارد تا شاید... همیشه در انتظار دوباره دیدنش خواهم ماند؛ ای کاش دیر نکند که دلم خیلی زود خیلی تنگ میشود!!!
+ نگارنده Sam در یکشنبه 3 شهریور1387 و ساعت
11:33 |
+ نگارنده Sam در سه شنبه 22 مرداد1387 و ساعت
10:32 |
دلتنگى را فقط ديدن دل تنگش برطرف مى کند. حتى اگر واسه يه لحظه هم باشه با ياد آنکه شنيدن صدايش خستگى را دور مى کند و ديدن رويش دلتنگى را گاهی آن حس عجيب وجودش را مى گرفت. در نهايت دوست داشتن احساس گناه مى کرد. بارها به دليل بى دليل دوست داشتنها سرزنش شده بود و با خود فکرکرده بود که شاید مجازات گناهش بوده. دلش گرچه کوچک بود ولى براى همه تنگ ميشد. دلش مى خواست تمام مردم دنيا را در آغوش بگيرد ولى حتى همه ى آنهائى که در تمناى آغوشى هستند از گرماى آغوش ترس دارند(و يا شايد از مسئولیتش)! همیشه از خود می پرسد که چرا در زمین خدایی که خود همه عشق است دوست داشتن جرم است؟ چرا "دوستت دارم" را فقط در گوش باید نجوا کرد؟ و چرا نباید فریادش زد؟ چرا در آغوش کشیدن ها همه پنهانیست؟ و چرا نباید دلتنگ باشی وقتی با تمام وجود دلتنگی؟ محبوس پرسشهای ذهن خود در کناری مطرود از ترس گناه بی دلیل دوست داشتن عاشقانه عشق می ورزد تا شاید روزی همه را در آغوش بگیرد و فریاد زند که ...
+ نگارنده Sam در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت
10:9 |
نمیدونم چرا چند وقته زندگی رو اینجوری می بینم . . . . .
+ نگارنده Sam در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت
15:55 |
دوران دانشجویی درشهری که حدود 900 کیلومتر با شهر محل سکونتم فاصله داشت هر طوری که بود گذشت. و توی این 3 سالی که از فارغ التحصیلی میگذره تنها با 7- 8 نفر از جماعت 120 نفری همدوره ها در تماس بودم و هستم. ولی 2- 3 روز پیش یکی از دوستان رو دیدم که به جبر روزگار به شهر ما پناهنده شده بود. از احوال سایرین که پرسیدم اخبار جالبی درباره ی ایشان داشت. همان هایی که از آنها بیخبر بودم...! * * * الان داشتم اوضاع زندگی پس از تحصیل و خاطرات روز مثلاً جشن فارغ التحصیلی و دوستان و ... برای خودم مرور میکردم که دیدم جریان از این قراره که :
عده ای از همان اول تکلیفشان معلوم بود!
ولی عده ای برعکس! آنچنان عالم رشته تحصیلی خودشون شده بودند که نگو و نپرس!
چندی نفری هم شاهکار کردند و دو یا چند مدرک رو در طول یک دوره ی تحصیلی گرفتند! بماند که چه ها! ولی جدا که حرفه ای عمل کردند!
من و عده ای هم که از همان اول کار استفاده ابزاری رو شروع کردیم. و همچنان هم سرگرم سک زدن به "لنگان خرک خویش" هستیم که گویا خیال تند تر رفتن ندارد که ندارد!
راستی! عده ی زیادی فارغ التکمیل شدند! ! ! !
با سانسور بشدت مخالفم و لی هیچ راهی جز سانسور کردن این عده ندارم! نمیدانم چرا؟ برخی استعداد ذاتی را مهمترین عامل این گونه تکامل میدانند و برخی هم انگیزه را!!!!!!!!!
طبق آخرین اخبار، دسته ای هنوز در تفکر به سر میبرند؛ که احتمالا چرا "باغچه ی کوچک آنها سیب" نداشت! و سر چند نفری هم بی کلاه ماند و سر بی کلاه بعضی ها هم بی کلاه تر شد . . . * * * تا اونجا که شنیدم و دیدم این حکایت ها کم و بیش درباره اکثر دانشجوها صادقه. و جالب تر اینکه معمولا بین اون چیزی که تصمیم دارن بشن (و یا دست کم دوست دارن بشن) و اون چیزی که بهش میرسند خیلی تفاوت هست! و به دلیل رایج بودن این داستان ها در بین اکثر دانشجوها شاید بشه گفت که غیر از عوامل فردی خیلی چیزهای دیگه هستن که دلسوزانه به فارغ التحصیل در دور افتادن از آرزوهاش کمک میکنن! در جواب این سئوال که "چه باید کرد تا خودم را به راه راست (مسیر رو به آرزوها) منحرف کنم؟" موندم و میدونم که تنها نیستم! + نگارنده Sam در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت
12:32 |
سلام دوستان:
خیلی دلم میخواد مرتب UPDATE کنم ولی MODEM سیستمم درجوانی پرپر شده و فعلا ما معلقیم! به زودی برمیگردم! + نگارنده Sam در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت
14:21 |
چند تا از نوشته های انگلیسی رو که توی دوران دانشجویی نوشتم رو به درخواست یکی از دوستان این جا میذارم.... شاید علاقه مند دیگری هم باشه!
When you…! When you have a new thing in your HEART you should get rid of many old things in your MIND. & When you are going to save an old thing in your MIND you should forbid the entrance of many new things to your HEART.
***** IF...! If you have just one heart, hold it firm, keep it warm. If you have just one heart, keep it safe, stay with it for good. If you have just one heart, don't leave it alone. If you have just one heart, know it and let it know you. If you have just one heart, guard it from being broken. If you have just one heart, don't let any one have it. If you have just one heart, listen to what it says. If you have just one heart, try to fine the one who deserves it. BUT ... If you have more, do as you like!!!
“Where there is a will there is a way” In the world where laughing with friends is a crime you don’t have to cry, you can smile. Where having partners is a crime you don’t have to be isolated yourselves, you can get friends. Where going arm-in-arm is a guilt you don’t have to be toe-to-toe, you can give fives! Where being different is a crime you don’t have to prove your similarities, you can remain unknown. Where making people laugh is a crime you don’t have to burst them into tears, you can leave them alone. Where flying is a crime you don’t have to creep, you can walk. Where feeling is a guilt you don’t have to think over and over, you can listen to your heart. Where running forward is a crime you don’t have to stop and look backward , you can take a step every other time. Where remembering is a guilt you don’t have to forget, you can write today and read tomorrow. Where having flower in vases is a crime you don’t have to put them aside empty, you can sow wheat in them. Where being is a guilt you don’t have to go, you can hide some where. In the world where being in love is a crime you don’t have to hate, you can like! If you just know where there is a will there is a way.
*****
باز هم هست ... اگر مورد پسند قرار بگیره بقیه اش رو هم میذارم + نگارنده Sam در جمعه 29 تیر1386 و ساعت
1:4 |
+ نگارنده Sam در شنبه 9 تیر1386 و ساعت
14:17 |
این تصویر صرفا جهت روحیه! دادن به .... میباشد و هیچ هدف دیگری ندارد! + نگارنده Sam در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت
14:19 |
کاش میشد: چکمه را دم پا انداخت؛ جوراب نپوشید؛ درخیابان دوید؛ همه ی پروانه ها را دنبال کرد؛ لحظه ای به آواز ابر ها گوش داد؛ یک مشت خاک به یادگار برداشت و جیبها را پر از دوست کرد! شدنی است ولی باز ای کاش: عصر جمعه دلگیرنبود؛ در هیچ قفسی پرنده ای نبود؛ آزادی بالِ تو و همه ی آسمان مالِ تو بود؛ هیچ کلامی تلخ نبود و هیچ کامی هم؛ هیچ کودکی از حسرت غمگین نبود؛ هیچ شستی از جورابی بیرون نبود؛ روز بارانی هیچ کفشی پر از آب نبود؛ آنقدر داشتیم که کم نبود؛ در هیچ عشقی ریا نبود؛ دزد نبود؛ گدا نبود؛ در سینه ها جز صداقت و وفا نبود(یه کم آهنگین شد، ولی باور کنید عمدی نبود.)؛ . ای کاش وقت تنگ نبود تا همه، همه ی ای کاش ها را می نوشتم. ولی ای کاش نیازی به نوشتن ای کاش نبود! + نگارنده Sam در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت
14:31 |
دیروز متوجه کنج یه ساختمون شدم که شاید با بدترین دستخط دنیا و رنگ سیاه روی یه دیوار آجری نیمه کاره نوشته بودند: " %.#.$. بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد" و جدا حتی پوست تخمه هم پیدا نمی شد. یادم اومد که یه جای دیگه نوشته بود: "لطفا در این مکان آشغال نریزید" ولی از پوست خیار تا سی دی شکسته اونجا میشد دید! خواستم نتیجه گیری کنم دیدم خیلی تکراریه! نه؟! + نگارنده Sam در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت
13:54 |
گویند: چو مرادی بر درب مکتب رسید همگان و مکان را خامش بدید. انگشت شگفت بگزید که این مریدان را چه شده است! پس چون از رخنه درب به درون بنگریست مریدان را بدید که چیزی را در مشت خود بگرفته و انگشت بر آن بکوبند و سپس بر دیگری نمایان سازند .به قصد غافلگیر کردن ایشان به درون مکتب بجست. اما آنان در طرفة العینی آن چیزک را در حقه*ها نهفته کردند که اگر مراد آن را ببیند همه را به فلک خواهد بست. مراد پرسید: پیش از این تا رسیدنم به مکتب با صوت نخراشیده خود گوش فلک کر میکردید و زهره خلق می بردید. هان بگویید چه شده شما را که امروز اینچنین خامشید و بس بی تحرک!؟ آن چه بود که ناگه در حقه کردید؟! و تا نگویید شما را هیچ نکته از حقایق نیاموزم که خنگ بمانید. و چون ایشان را هچنان صامت خیره به خویش یافت، چوب فلک برگرفت به میان مریدان آهسته گام همی زد تا مگر با بیم چوب سر این مگرگوشان فاش کند. ناگهان از حقه ای در قربت قدم مراد نعره شیری غضب آلود برخاست و برق از مراد بپرید به سه فاز. و مریدان همه چهره گلگون شده از فرط خنده ای که تنشان را میتکانید. اما هنوز بی هیچ صدایی. مراد برآشفته که: چه بود..؟! زود بگویید تا ... . سخن و اتمام حجت تمام نکرده بود که از گوشه ای صوتی دگر بیامد که گویا ایشان را به تمامت سیل خروشان ببرد. بر آن شد تا حقه را برگیرد و دربش بگشاید که چنان لرزه ای بر آن حقه بود که مراد را هیکل بلرزاند تا سه من از وی آب بشد و بریخت. و جماعت هنوز به خنده های خویش مشغول آنقدر که یکی را را مصیبتی آمد و آبرویش پاک بریخت! مراد را تاب به نهایت برسید، پس حیران و در غضب و عجب فغان برآورد که: من نخواستم که شما تفتیش حقه و سلب ملعبه* کنم. لیک شما جنبه هیچ ندارید! حال درب حقه ها را بگشایید هر آنچه در آن دارید بدر آورید بی درنگ. والا چوب فلک که درجای خویش، فلک را در سرتان خمیر و خرد کنم! آنسان که زین پس با شنیدن نامم خود در حقه شوید !!!!! چنان بلند و غرا بگفت که مریدان همه آن کردند که شنیدند. و مراد که راز را بر ملا یافت خرسند بر جای خود فرود آمد و گفت نماینده ای از شما بایستد و توضیح دهد؛ فی الفور! پس شخصی برخاست و اندکی پیش آمد و گفت: ببخشایید ما را که خطا کردیم. و این ملعبه ی نو را موبایل نام نهاده اند. و چون در بازار نو بود جز یلان و گردنه بگریان و حکام و طبیبان و خلاصه جز انجمن ویژگان کس را توان ستاندنش نبود و الاخص که فروشندگان نیز از همین جماعت بودند. و چون بهایش اخیرا کم بکردند بشدت پس هر طفلی به قلک بشکستن تواند خرید؛ لیکن ما نیز چنین کردیم. و چون هرینة المکالمة بس گزاف است، به طریقة الاستفاده ی ثانی روی آوردیم. به گردن و کمر و بقچه بیاویزیم و بلوتوث برفرستیم و گاه اس ام اسی. مراد که خشمش اندک شده بود لبخند مرموزی بزد که هیچ مرید معنا و نکته ی آن هرگز درک نکرد. و گفت: خطای شما نادیده گیرم. و شما را ببخشایم گر تک تک به نزد من آیید هر روز و بر من بلوتوث فرستید همه جدید! مریدان همه شاخ بر سر در عجب بماندند از آن سخن، که ما پنداشتیم که بلوتوث بفرستادن در حضور بزرگان خبطی* است نابخشودنی و عذابی در پی خواهد داشت! حال مراد ما را گوید تا بر وی فرستیم! از امر نو بس شاد بگشتند چرا که آزادی خویش دو صد چندان افزون بدیدند. پس حقه ها همه بدور انداختند و موبایلگان به در آوردند؛ هر کدام طرحی و رنگی. در آنروز هیچ نکته نیاموختند مگر آنکه در حضور بزرگان نیز توانند آن کرد که در خفا. روزها بگذشت و هر روز مکتب به چند نکته و چندین بلوتوث در فضا سپری همی شد. مراد نیز طریق آسایش خویش یافته بود. گاه به گاه نکته ای در موبایل خوید مضبوط* میکرد و تنها بر یک تن از مریدان بفرستاد و آگاه بود که چون ویروس علت* در بین همگان منتشر شود، بلکه حتی سریع تر. طریقة البلوتوثیة آنسان باب بشد که کراهت نخست وی از یاد برفت. مریدان هم در گردآوری بلوتوثات جهد بسیار بکردند و در منتشر ساختنش سخت بکوشیدند تا در تمام شهر ایشان رسم بشد. والدین را هم راه ممانعت بسته بود که پاسخ میشنیدند: مرادمان گفته تا چنین کنیم و تو خواهی که ما امل و بی علم بمانیم که ما را باز داری. و درآن موبایگان همه چیز یافت میشد. گاه یکی سری از اندرونی منزل خویش در دست دیگری بیافت و آن دیگری سری از خود در دستان سایرین. و سبب بود تا آبهای* بسیار بریزد. ولی هیچ مقصری نبود که مراد از شهر برفته بود بیخبر. مردمان به دیده تنگ به یکدیگر بنگریستند و در فرصتها مموری هم تفتیش بکردند که مبادا رازی از آنان نیز دست به دست بگردد و بیخبر باشند. مردم را آزادی و امور خصوصی هیچ نماند؛ خلق سخن با هم کوتاه کردند؛ گفتگو ها به سر انگشت در موبایلگان کوفتن خلاصه میشد و کس را دوست یاور نماند مگر آنکه بلوتوث بسیار داشته باشد . . .
+ نگارنده Sam در چهارشنبه 23 خرداد1386 و ساعت
13:53 |
وقتی بچه بودم شبهای مهتابی رو خیلی دوست داشتم . بزرگ تر که شدم مهتاب رو اینجوری دوست داشتم:
گاهی هم آدم ها ... !
****
*****
+ نگارنده Sam در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت
17:17 |
به یاد همون خاطره ها یکی از نوشته های اون روزهام رو اینجا گذاشتم. یادم نمیره که مهدی چه قیافه ای به خودش گرفت وقتی خوندش! مدیر مسول نشریه بود و من در جواب داد و هوار هاش که:" زود باشید بنویسید دیگه ضا... ع ها. به موقع چاپ نمیشه هان و ...!" نوشتم که ...:
هی آقا ... یه روز و روزگاری یه پسری بود که نوشتن بلد نبود ولی خوندن بلد بود. یه روز توی خیابون یکی دستش رو گرفت و گفت : هی ببینم میخوای روزنامه نگار بشی؟ پسرک گفت: من که نوشتن بلد نیستم. فقط خوندن بلدم. مرد گفت تو بیا روزنامه نگار بشو ، شاید دیگه خوندن به کارت نیومد. پسرک گفت: ولی من فقط خوندن بلدم! ولی مرد باز هم اصرار کرد و دست پسرک را گرفت و برد و پشت یه میز با تمام امکانات لازم کافی نشود و گفت: یه چیزی بنویس که باحال باشه! پسرک گفت ولی من فقط بلدم بخونم. مرد گفت خب همون که میخونی رو بنویس. فرق نداره ! برو یه چیزی پیدا کن و بخون بعد بیا بنویس. پسرک گفت : ولی من نوشتن بلد نیستم. مرد گفت : من میرم و زود بر میگردم. تو بنویس. با حال باشه ها! پسرک گفتک ولی...! مرد گفت زودبر میگردم! مطمئن باش. پسرک برای اولین بار یه مداد برداشت و نوشت و نوشت و تا وقتی که مرد برگشت او کتابها نوشته بود. مرد نگاهی به نوشته ها انداخت ولی چیزی نفهمید. گفت: حالا بخون. پسرک گفت: نمیتوانم. مرد گفت: چرا!؟ تو که گفتی خوندن بلدی. خب بخون. پسرک گفت : نه دیگر بلد نیستم!!!
[نشریه 1+12، شماره 7و8 ، ص8 ، 2/1382]
+ نگارنده Sam در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت
15:30 |
به نام خدا نوشتن ذهن باز میخواهد و دل تنگ! داشتم توی وبلاگهای مختلف و پنجرهای نظرات خوانندگان اونها از این ور به اون ور ی پریدم که یه دفه اون حس خاک گرفته و قدیمی جنبید. یاد اون روزهای تکرار ناشدنی افتادم که در دوران دانشجویی با بر و بچه های نشریه دور میز گردی که تا همیشه مستطیل ماند می نشستیم و مطالب و نوشته های همدیگه رو دست به دست میکردیم و نظر میدادیم. یاد مهدی و امید و علیرضا و رضا و حمید و کورش و حامد و ...(از ذکر نام خانمها خودداری میکنم. شاید که دوست نداشته باشند. ولی تا همیشه خواهرانمان ماندند) بخیر!!! یاد آن سبد پر از میوه بخیر!!! چند سالی بیشتر با هم نبودیم . چند سالی که مثل شیرین ترین رویا زود گذشت. چند سالی که هر لحظه اش حادثه ای بود ناب. ولی وقتی مدرکمان را به دستمان دادند رشته گسست و مثل دانه های تسبیح هر کدام به گوشه ای پریدیم . کمتر از هم یادی می گیریم. همه میگویند: روزگاره دیگه!.. بگذریم! معتقدم که اگر خاطرات را گاه به گاه ورق نزنی را خاک و غبار زمان میگیرند و اگر نتکانی مدفون میشوند. هر خاطره حسی در خود دارد و هر حس ذهن را باز تر و درک را افزون میکند. بدون خاطرات آینده را هم نمی توان کشف کرد. نمیدونم چرا دارم مینویسم. شاید خیلی دلم تنگ شده..... شاید! شده ام تنهاترین دانه تسبیح! آنقدر مشغول زنده بودن شده ام که زندگی را از یاد برده ام. از یاد برده ام که آنروزها جز آدمها رفیق دیگری هم داشتم. نیاز دیگری جز نان و آب هم داشتم. قلم و دفترم هم همدمم بودند. حتی دستخطم هم گم شده! یا شاید هم مدفون شده زیرهمان غباری که خاطراتم. تمام وقت در گیر روزمرگی! ... آن قلم همیشه رقصان با دستم بیگانه شده! ... دفترم کو؟ آزادی به حد خیال و رویا ...! شاید جالب باشد. بین دو نوشته آخر دفترم بیش از دوسال فاصله است! دفتری که هر روز از این طرف به آن طرف جابجا میشده و میشود و من بیش از دوسال حتی هیچ نقطه ای در آن نگذاشته بودم! ... ولی خوشحالم که هنوز نشانی را گم نکرده ام. امروز بعد از مدت ها دوباره به خودم سری زدم. عید نیست ولی خاطراتم را تکانی دادم. خوشحالم . حسم را جستم. آن حس نوشتنم را. همان حس رقیقی که در جوهر قلم حل میشود و روی کاغذ خطدار دفترم واژه میشود. همان حسی که دیگری را وادار میکند تا تصویری بیافریند که چه خوب است خواب! و یا دیگری را به شعری که دلگیر است آسمان جمعه! و آن دیگری را تا بر سازی بکوبد ...! + نگارنده Sam در چهارشنبه 16 خرداد1386 و ساعت
15:11 |
شنید ام که میگن "گاه چه زود دیر می شود!" ولی فقط همین قدر بیشتر نمیدونیم! چون معلوم نیست که این موضوع رو زود می فهمیم یا خیلی دیر! زود که نمیشه فهمید، چون دیگه اونوقت دیر نیست. ... دیر هم اگر بفهمیم که دیگه دیر شده , پس زود نیست! + نگارنده Sam در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت
13:16 |
اگر آدمها سر نداشتند: سر به هوا نبودند سر به زیر نبودند سر در گریبان نبودند سراسیمه نبودند سرو ته نبودند سر شکسته نبودند سر خورده نبودند سر کار نبودند سر کاری نبود سر خر نبود سر تاس نبود درد سر نبود سر درد نبود سر و صدا نبود سر کیسه نمی شدند کاری سرسری انجام نمی شد سر به سر هم نمیذاشتند سرک نمی کشیدند سر توی جون هم نمی کردند سر و گوش آب نمی دادند سرکشی نمی کردند سر و دست نمی شکستند سر از پا می شناختند زیر سر کسی بلند نمیشد سردستی نبود سرباز نبود سرکار نبود سرهنگ و ... نبود آقا بالا سر نبود و . . . شاید جلاد هم نبود . . . + نگارنده Sam در چهارشنبه 9 خرداد1386 و ساعت
13:15 |
رفتار جالب دااشم که بین دوستان به A/I (Artificial Intelligence) معروفه منو به این فکر انداخت که میشه بقیه رو هم مثل کامپیوتر دید: - برای من از همه جالبترش اینکه بعضی ها جدا دو بار کلیک اند. با بار اول هیچ چیز رو اجرا نمی کنند! - اون بعضیهای دیگه، نه! یک-بار کلیک اند ولی سرعتشون کلی با هم فرق می کنه! - دسته سوم که مثل داداش خودم AUTORUN دارند! اول چندتا سوال ازت میپرسه تا زمینه علاقه ات مشخص بشه بعد سیل اطلاعاتش رو DOWNLOAD می کنه رو مخت! - دسته بعد مثل DISK DIFRAGMENT و ANTI-VIRUS و WINDOWS WASHER و ... می مونن! چارتا کلام که باهاشون حرف میزنی کلی حس میکنی که REFRESH شدی! - غیر از اونهایی که خود خود VIRUS هستند، عده ای عملا SPYWARE اند! - این عده که دیگه شاهکارند! CLICK+CLICK... CLICK ... CLICK X3 و ... و CLICK X 548523 و ...! هیچ! تو چشماشون میشه خوند که نوشته: NOT RESPONDING - دسته دیگر که "مشترک گرامی، دسترسی به این عده امکانپذیر نمیباشد" هستند! که البته عده دیگر با این عده درحال جنگ!میباشند! بماند که ...!( . . . . . . . ادامه دارد . . . + نگارنده Sam در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت
9:1 |
۰=۱ این بحث داغ مبارزه با اخلال گران در امنیت ملی! من رو به فکر فروبرد: 1- بر در و دیوار پر میکنند "حق گو چه تلخ باشد" = زندانها پر میشود از روزنامه نگاران و نویسندگان و خلاصه حقگویان . . .! 2- شعار میدهند: "اگر آزادی ندارید آزاده باشید" = آزاده باشی نابودت میکنند. چون مراد مریدانت میشوی، بقیه را بدنبال خودت را می اندازی. خلاصه خطرناکی! 3- یادمان دادندکه انسان مختار است نه مجبور = حتی لباست را نباید خودت برگزینی. فقط مثل مدلی که معین شده باش نه خودت! انچه باش که ما میخواهیم نه آنچه که رسالت داری باشی و نه آنچه که دوست میداری. اصلا کی گفته که تو دوست داشته باشی؟! 4- در تمام کتابهای دینی خواندیم و 1000 بار هم امتحانش را پس دادیم که "اصطلاحا امر به معروف . نهی از منکر" چند مرحله دارد و در آخر و در صورت لزوم اجبار و فشار لازم است = از همان ابتدا شاهدیم که به بدترین شکل و روش معروف و منکر تعریف نشده ی تحریف شده به به زور چماق ترویج میشود! 5- راستی، در عصر و دنیای اطلاعات هستیم = فیلتر میشود! 6- انرژی هسته ای -که مال ما نیست- حق مسلم ماست = حق انتخاب لباسی که مال ماست را نداریم 7- ... قضاوت با شماست = اشکالی ندارد که قاضی نیستید! ! ! ! + نگارنده Sam در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت
9:3 |
+ نگارنده Sam در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت
14:51 |
|
|